X
تبلیغات
رایتل

ورزش،بازی،آب بازی،شادی،انرژی...وای.....

شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 09:43 ب.ظ

امروز دوشنبه 5 اردیبهشت بعد از کلی برنامه ریزی بالاخره جور شد که ساعت 2 تا 4 عصر برم استخر بیمارستان صارم...با کلی انرژی و هیجان تو یه هوای بارونی کاملاً بهاری راهی شهرک اکباتان شدم...وای که عجب این بیمارستان صارم قشنگ و هیجان انگیزه...مثل یه هتل می مونه،آدم دلش میخواد تو لابی بشینه و کیف کنه!!!من زود رسیدم و این بود که واسه خودم کلی گشت زدم...دیگه رفتم سمت استخر و باشگاه آکواژیمناستیک.جلسه اولم بود و عین تازه واردا حس غریبی زیادی کردم،اما انقدر مسئولای اونجا خوش برخورد بودن که آدم کم کم احساس راحتی میکرد...خلاصه با نی نی فسقلی آمده ورزش شدیم،اما قبلش یه خانوم دکتری فشار و کلاً سلامتی مامانا و همینطور صدای قلب نی نی هارو چک میکرد که قبل ورزش مشکلی نباشه...خلاصه توی یه باشگاه کوچولو مشغول پیاده روی شدیم!یکی یکی مامانای بامزه و خشگل با نی نی های قلمبه میومدن و ورزش شروع شد...همه ورزش ها مناسب بارداری و کاملاً متناسب با این شرایط بود.من بعد از سه ماه احساس کردم که پر از انرژی شدم و باورم نمیشد دارم ورزش میکنم...آخه عزیز نازم مامان همیشه ورزش میکرده و حالا با اومدن تو قشنگم مجبور بودم این 3 ماه اول رو کمتر فعالیت میکردم، یعنی اصلاً توان و انرژی ورزش کردن رو نداشتم...اما حالا خودمو تو آیینه نگاه میکردم که برای اولین بار داریم با همدیگه ورزش میکردیم و ذوق میکردم!مطمئنم تو هم دوست داشتی...بعد از یک ساعت لباس ورزشی کنار.....و آماده رفتن به استخر شدیم، البته بازم واسه ورزش،یه مربی خوب بیرون استخر ورزش میداد و همه انجام میدادیم!اینم اولین استخر رفتن من و نی نی بعد از اومدنش تو دل من!خیلی جالبه که فسقل من از همه نی نی ها کوچولوتر بود!!آخه همه از هفته های 20 به بعد اومده بودن و وقتی میشنیدن ما تو 14 هفتگی داریم میریم تعجب میکردن!البته از نظر خانوم دکترمون و همینطور مسئولای استخر خیلی هم خوب بود که از الان داریم میریم!اما ......وقتی لباس پوشیدم و اومدم بیرون انگار کوهنوردی کرده بودم!!خیلی خسته شده بودم،مطمئنم مال این بود که مدتها بود فعالیت زیادی نداشتم!قربونت برم که تو هم خستگیتو نشون دادی...میدونم مامانی، منم ذوق زده شده بودم و زیادی با تشویق مربی ورزش کردم!!فدات شم میدونم تو هم خسته شدی!اخه میگن اگه مامان خسته شه حتماً جنین هم خسته شده!اما خوب مامان جون دیگه باید تنبلیو کنار بذاریم و فعالیت کنیم قشنگم...از اونجا رفتم خونه مادرجون که خیلی نزدیک به اکباتان بود...وای که چه خوابی بود بعدش!!!قرار بود شب خودم برگردم خونه،اما بابا علیرضا که دید من خستم اومد اونجا که مارو برگردونه،اما خودشم خیلی خسته بود و موندیم اونجا و من اون شب نخوابیدم...بیهوش شدم!!!اینم از امروز که خیلی هیجان انگیز و ورزشی بود...خداکنه که نی نی عسل من هم دوست داشته باشه...و وقتی بزرگ شد واسه خودش ورزشکار شه!فکر کن....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo