X
تبلیغات
رایتل

روز بدنیا اومدنت...۳۰ مهر ۱۳۹۰

شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:08 ب.ظ

دیشب شب خاصی رو گذروندم... 

تنها که نه! تو فسقلی آخرین شبی بود که تو دل من میخوابیدی....راستش دیگه آخرین ساعاتی بود که اون تو بودی....خیلی شب غریبی بود هم دلم میخواست زود فردا شه و تورو ببینیم و هم میدونستم دلم واسه این دقیقه های با هم بودن تنگ میشه...از طرفی هیجانم داشت دیوونم میکرد... 

اون روز با باباعلیرضا که رفتیم بیمارستان کلی توی راه گریه کردم...خیای هیجانزده و دستپاچه بودم...موقع رفتن که مادرجون مارو از زیر قرآن رد کرد و من بغضم ترکید و گریه کردم....نمیدونم چرا!!!! 

میدونستم دفعه بعد که وارد این خونه میشم تو هم اومدی.....استرس عجیبی داشتم.... 

یعنی از ژس همه چی برمیام؟؟؟؟!!!!دیگه از استرس گذشته بود...خیلی میترسیدم... 

اما یاد خدا تو هر لحظه این وقت عجیب غریب بهم آرامش میداد... 

اون روز توی بیمارستان چند تا آزمایش و معاینه انجام دادم و صدای قلبتو چک کردن...بابایی واسمون اتاق خصوصی گرفت و من رسماْ لباس صورتی بیمارستانو پوشیدم...اونم با موهای براشینگ شده!!!آخه میخواستم وقتی منو میبینی خودمو خشگل کرده باشم:)) 

دل کندن من و باباییت اون روز خیلی سخت بود....اونم توی فضای بیمارستان...به روش نمیاورد اما بعداْ بهم گفت که چقدر حالش بد بوده.... 

بالاخره ما تنها شدیم... 

آخر شب نماز خوندم و کلی باهات حرف زدم... 

از فردا گفتم 

از اینکه چه جوری تورو میارن کنار من... 

کلی هم دعا خوندم...خیلی ها ازم خواسته بودن واسشون دعا کنم...آخه میگن دعای زن توی این لحظات مستجاب میشه... 

خوابم نمیومد...اما میخواستم آخرین شبی که توی دلم هستی آرامش داشته باشم این بود که سعی کردم بخوابم..دیگه خوابیدن واقعاْ واسم سخت بود...آخه تو دیگه حسابی گنده منده شده بودی.... 

صدای خانمی که واسه انجام یکسری کارهای اولیه اومد توی اتاقم از خواب بیدارم کرد...بهم گفت ساعت ۵ و نیمه...بعد رفتنش وضو گرفتم و نماز خوندم...صدای اذان صبح آرامش عجیبی به من و تو داد...تکونات خیلی کم بود..انگار تو هم آمدا بیذون اومدن بودی... 

راستی دیشب برای اخرین بار صدای قلبتو شنیدم که تالاپ تالاپ میزد و میگفت مامانی نگران نباش من خوب خوبم... 

یه کم بعد نماز چرتم برد و با صدای قدم های آهسته باباعلیرضات چشمامو باز کردم... 

نمیدونستم نفر چندمم که میرم اتاق عمل... 

ساعت ۷ بود که یهو... 

خانمی اومد و بهم گان داد که آماده شم...دیگه وقتش بود....بهم گفت اولین نفری...وای چی؟؟؟؟ مامان و بابام نیودن که!!! دوست داشتم اونهارو هم میدیدم... 

دیگه استرس به اوج خودش رسید و تنها خوندن سوره والعصر بود که کمی بهم صبوری میداد....روی تختم خوابیدم و رفتیم... 

علیرضا هم نگرانی تو چشماش موج میزد اما مثل همیشه بخودش مسلط بود...تنها چیزی از صورتش داد میزد هیجان دیدن تو پسر فسقلیمون بود.... 

من و باباییت از هم خداحافظی کردیم و در بسته شد.... 

من سعی میکردم که حواسمو پرت کنم دائم با پرستارها و هرکی که کارامو میکرد حرف میزدم و شوخی میکردم.... 

و بالاخره رفتیم توی اتاقی که قرار بود تورو اونجا ببینم...اولین چیزی که خوشحالم کرد دیدن خانم دکتر بود که گفت: دیدی زود اومدی.... 

بعد از یکسری کارهای اولیه و زدن آمپول بی حسی به کمرم که یه کم درد داشت دقیقه های هیجان انگیز زندگیم شروع شد...اولش یه کم حالت تهوع گرفتم که دکتر بیهوشی خوبش کرد..اما چنان لرزی داشتم که خوردن دندونام بهم رو میفهمیدم...من هیچ دردی رو حس نمیکردم اما هرکاری رو که میکردن انگار میفهمیدم....قبل اینکه تورو ببینم پرسیدم ساعت چنده؟ که دکتر بیهوشی که بالاسرم بود گفت ۸ و ۵ دقیقه....من دیگه به اوج هیجان و استرس رسیده بودم.......وای خدا عجب لحظاتی بود.....تا چند دقیقه دیگه پسرمو میدیدم...یه فسقلی که ۹ ماه درون من بود...شب و صبح....با هم... 

توی اتاق یه حس عجیبی پیچیده بود...انگار یه عالمه فرشته دورم بودن...یه احساس قشنگ وصف نشدنی...کاش میشد توضیح بدم...من بلند بلند سوره والعصرو میخوندم....و اون وسطا شروع میکردم به صحبت کردن با تو پسر کوچولوم....داشتم بهت میگفتم: نترسیهااااا....مامانی الان خانوم دکتر دل مامانو باز میکنه...به جییکه تو توش خوابیدی در میزنه و تورو بغل میکنه میارتت به این دنیای قشنگ..الان دیگه همدیگرو میبینیم..... 

خلاصه وای که لحظاتی بود.....واقعاْ لحظات انتظار پایانی برای دیدن یه فرشته کوچولو بی نظیر بود.... 

یهو احساس کردم دارن کمرمو از روی تخت این ور و اون ور میکشن....داشتم میمردم.....من تو حال خودم بودم و دائم ذکر میگفتم و باهات حرف میزدم...تا اینکه شنیدم: آخی.....ماشالله چقدر هم درشته!!!!!..یکی دیگه گفت: آخی نازی چه خشگله.....خانوم دکتر هم بهم گفت: پریسا تو نمیتونستی زایمان طبیعی داشته باشی اخه پاهاش پایینه.....اینم از نی نیت...اسمش چی بود؟؟؟؟ ...  

منم میپرسیدم: مگه چقدریه؟؟؟ چه شکلیه؟؟؟؟ بزارید ببینمش....سالمه؟؟؟؟ که دکتر گفت ظاهرش سالمه سالمه!

من فقط گوشامو تیز کرده بودم صدای گریتو بشنوم....اما صدات نمیومد چرا!!!!! پرسیدم پس کو؟؟؟بدینش ببینم؟؟؟ تنها چیزی که میشنیدم صدای آخی آخی گفتن دکتر و پرستارها بود.... گفتن الان میاریمش! وایسااااا..... 

تا اینکه................................  

یهو یه صدای نازک کوچولو مثل بچه گربه گفت: اوووآآآ....همین گریه نکردی نازنازی....آخه به دنیا اومدن کلی هم شادی داره..آره آره مامانی.... 

.......

وای خدای من.....لحظه دیدن من و تو رسید...... 

به همین آسونی.... 

تو اومدی... 

همونجوری که تصورت میکردم...عین عکس سونوگرافیت...یه صورت گرد سرخ و سفید باد کرده مثل تربچه...چشمای درشت ناز که باز بود...آروم آروم لباتو بهم میمالیدی و منو نگاه میکردی....خدای من ....یعنی این پسر منه؟؟؟؟من مامانشم؟؟؟؟....من کلی قربون صدقت رفتم و باهات حرف زدم....کاش میشد بغلت کنم اما دستامو بسته بودن! 

بالاخره اومدی..................... 

بعدش تور بردن که بری اتاق نوزادان برای معاینه... 

اما تا چند دقیقه مثل اینکه اونجا بودی که من خواهش کردم حالا که نبردنت بیارنت پیش من....و اونا هم تورو گذاشته بودن توی یه تخت کوچولو و آوردنت نزدیک من...منم شروع کردم به حرف زدن باهات...تو هم با اینکه از من دور بودی اما سرتو نیم متر  چرخونده بودی سمت من و آروم نگام میکردی و گوش میدادی..... 

همه میگفتن: آخی...چه قشنگ گوش میده به مامانش...چقدر جالب که انقدر مامانشو میشناسه....آخه نمیونستن که من و تو ۹ ماه کلی باهام گپ زدیم!!!! 

یه چیز جالب این بود که  موقع بخیه زدن و این کارها یهو من دردم گرفت و داد زدم...و تو همزمان با داد من گریه کردی و یه جیغ زدی.......انگار هنوز با هم یکی بودیم.... 

و دیگه تورو بردن.... 

من حالا همش توی این فکر بودم  که الان باباعلیرضات تورو جلوی در میبینه.....کی بیرون اومده؟!!! 

من رفتم ریکاوری...اما با وجود آمپول آرامبخش من ۱ دقیقه هم نخوابیدم و دکتر بیهوشی تعجب کرده بود...من همش داشتم لحظه دیدن تو و علیرضارو تجسم میکردم....پرستاری که اومد پیشم گفت:وای نمیدونی باباش تا  دیدش چقدر بال بال زد.... 

من ۱۰ دقیقه بعد رفتم بیرون و باباعلیرضا و خاله روجا پشت در بودن...دوست داشتم خیلی های دیگرو میدیدم اما...بهرحال....خیلی لرز داشتم....مامن و بابام هم جلوی در اتاقم منتظربودن...تو هم پشت در منتظر موندی تا منو روی تختم بذارن....تا آخر اون شب خیلی چیزارو خوب یادم نیست....اما کلی چیزا هم هستن که تا آخر عمر یادم نمیره....به محض خوابیدنم خانوم پرستار تورو بغل کرد و کمکت کرد برای اولین بار شیر بخوری...لحظه ای که بارها تجسم کرده بودم...خیلی سختت بود اما قربونت برم که خودت کلی تلاش کردی و زود هم تونستی.....راستی همون موقع مامان بزرگ و بابابزرگت هم اومدن ...همه ذوق زده بودن...کلی هم تلفنا زنگ میخوردن...اما الان انگار خوب میدیدم اون لحظاتو... بعد از زدن ماسک اکسیژن حالم بهتر شد...اتاقمون با آوردن سبدهای عروسکی که با یه دنیا عشق درست کرده بودم و چند تا بادکنک هم  بهشون وصل بود خیلی خشگل شده بود...هر پرستار و دکتری که میومد ذوق میکرد....خاله منیژه اینا هم اومدن و دورت جمع شدن...همه میگفتن خیلی شبیه منی...حتی شنیدم که باباعلیرضات به هرکی که زنگ میزد حال تو و منو بپرسه میگفت که کپی  منی:).......من ر عین شاد بودن یه کم تو هپروت بودم هم بخاطر هیجان تو و هم بخاطر داروهایی که تو بدنم بود....بی حسی پاهام هم کم کم داشت از بین میرفت... 

نزدیک ساعت ملاقات توی بیمارستان بانک قانون بود که همه نی نی هارو میبردن اتاق نوزادان...من خیلی دلم گرفت که رفتی اما خیلی به نفعت بود که هرکسی نزدیکت نشه... 

عمو علی و زن عموت.خاله نیکو.دایی مسعود.خاله ساحره و عمو مهدی.مریم دختر دایی من.شهانز خانوم زن داییم.دوست باباعلیرضا محمد  و خاله مهدیه کسانی بودن که توی ساعت ملاقات اومدن دیدنت...۱ ساعت آخر ساعت ملاقت همگی میتونستن برن اتاق نوزادان و از پشت شیشه نی نی هارو ببینن...همه ذوق داشتن که زودتر تورو ببینن.....کلی عاشقت شدن ....همه میگفتن خیلی ناز و خشگلی عزیزم...   

یه کارت آبی رنگ هم بالاسرت به تختت زده بودن که مشخصاتت رو نوشته بود:   

 

بیمارستان بانک ملی ایران 

تولدت مبارک 

کارت شناسایی نوزاد پسر 

نام خانوادگی نوزاد: پریسا عظیمی پور 

تاریخ تولد:۳۰/۷/۹۰ 

ساعت تولد: ۸:۱۰ am 

وزن:3560 

قد:54 

مادرجون اون شب موند پیش من و خیلی خیلی زحمت کشید...من عصرش حالم بد شد و دردهام شروع شد اما واقعاْ با دیدن تو و تلاش برای شیر دادن به تو فرشته ناز  این عشق الهی بود که جای همه دردهارو میگرفت....من حدود ۱۲ ساعت بعد از عمل یعنی نزدیکای ساعت ۹ شب تونستم از تخت پا شم که بدترین و سخت ترین لحظه بود....سرگیجه و درد شکم وحشتناک بود....اما اما اما.....این زیباترین دردها بود...چی از این هیجان انگیز تر بود که بتونم تورو توی دستام بغل کنم!!...خیلی زود تونستم با کمک مادر جون بشینم و تورو بغل کنم... فکرشم نمیکردم! اما با ذکر خدا که تنها چیزی بود که دردهامو کم میکرد تونستم همه آغوز(ماده ای زرد رنگ که قبل از شیر نی نی ها میخورن و خیلی غنی و چربه)رو تو قاشق بدوشم و توی دهن کوچولوت بریزم.....هزار بار خدارو شکر که خیلی زود شیر اومد و تو تونستی سیر سیر شی...این وسط خودت هم خیلی خوب تلاش کردی...انگار میدونستی که باید چیکار کنی که گشنه نمونی شیکمو جونم! 

آخر شب درد زیادی داشتم طوری که یه عالمه گریه کردم...اما تنها چیزی که از اون روز و شب زیبا یادمه دیدن چهره ناز و معصوم توست که هیچوقت از یاد منو بابات نمیره.... تو هم اون شب خیلی گریه نکردی...اما راستشو بگم الان زیاد یادم نیست که چی بهم گذشت چون هزار تا داروی مسکن اثر گذاشته بودن و من خوابم میگرفت!... 

۹ ماه انتظار شیرین تموم شد و حالا تو به جمع خونواده ما اومدی.... 

شک ندارم که فرشته هارو حس کردم ...

شک ندارم که با خودت زیباترین حس های دنیارو آوردی... 

تو از توی دل من اومدی تو آغوش من... 

و حالا زندگی ما در کنار هم شروع شد.... 

رادوین نازم خوش اومدی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo