X
تبلیغات
رایتل

آخرین شنبه ای که تو توی دل منی...

دوشنبه 25 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 09:32 ق.ظ

امروز شنبه 23 مهر....وای باورم نمیشه..... شروع هفته 39...

یعنی فقط یک هفته دیگه مونده،از همزیستی من و تو...از یکی بودن من و تو...از لمس تکونای تو...از حس رشد کردن تو....دیگه از هفته دیگه به امید خدا خودت نفس میکشی...صدای نازت شنیده میشه...میای تو بغلم و دیگه توی دل من نیستی...

به سرعت ورق زدن این وبلاگ خاطرات...به سرعت گذر یک لحظه، 38 هفته بارداری...266 روزه که با منی...آروم و بی صدا....و حالا کم کم وقتشه که همیدگرو ببینیم...

حال عجیبی دارم...حسی که تا حالا نداشتم...فقط خود خدا میدونه که چه قدر عجیب غریبم...

این حال و هوای هیجان انگیز منو یاد روزها و شبهای نزدیک عروسیمون میندازه...روزی که سالها منتظرش بودم...و نمیدونستم چه جوری میگذره....کلی واسش کار انجام دادیم و خلاصه بهترین روز و شب زندگی من و باباییت شد.... این حسی که الان دارم میلیون برابر هیجان انگیز تر از اون روزهاست....اضطرابم خیلی بیشتره...و خب سختی های این روزها برام خیلی زیاد شده...

چند روزیه که فقط نماز و موسیقی آرومم میکنه...و حس میکنم که تو عزیز دلم هم آروم تر میشی...نمیدونم چرا امشب بعد از غذا خیلی خیلی تکون خوردی...گاهی میترسم که الان بپری بیرون!!...

امروز از پدرجون و مادرجون خواستم از صبح بیان اینجا...چون دیگه نمیتونم غذا درست کنم،یعنی نمیتونم سرپا وایسم!!سریع کمرم درد میگیره...و وقتی وایمیسم تو هم انگار داری شوت میشی پایین!!!....

دیروز و امروز هم درگیر نصب اسپیلتیم و چون بابایی این شب ها خیلی دیر میاد این بود که باید کسی میومد کمکم...کی بهتر از مامان و بابای مهربونم!...هرچند بیشتر کارهاش موند واسه فردا!!! اونا هم امشب موندن خونمون....خیلی کیف داره میده،مادرجون غذای خوشمزه درست میکنه و من حسابی استراحت دارم میکنم....کلی انرژی جمع میکنم واسه نگهداری از تو عشقم....

این آخرین شنبه ای بود که تو توی دل مامانی هستی....و به امید خدا انشاالله هفته دیگه امروز تو به این دنیای قشنگ اومدی .... هیجان همراه اضطراب....نتیجش واسه مامان پریسات چیه؟؟!!!! که هی بزنه زیر گریه.....

خدایا کنارم باش و لحظه ای تنهام نذار که فقط با یاد تو آرامش دارم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo