X
تبلیغات
رایتل

نوید زیبای مامان شدن

پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 01:52 ب.ظ

امروز 2 اسفند 89...یه جورایی خیلی مشکوکم.بیبی چک هم میگه اومدی...اما نمیخوام اطمینان کنم،بهتره بازم صبر کنم. نشونه های بدنم که میگه با همه ماه های قبل فرق دارم،اما تا آزمایش ندم مطمئن نمیشم و به کسی نمیگم...البته خاله نیکو میدونه!آخه اون بهترین دوست مامانیه و یه جورایی مثل خواهر واقعی واقعی مامانیته و از قبل اینکه تو بیای کلی با تو در ارتباط بود.مگه نه!!!

اگه اومده باشی که خیلی نی نی باحالی هستی بعد کلی زیرآب رفتن و از دوچرخه افتادن و بالاو پایین پریدن تو جت اسکی تو اومدی...یعنی توی اون سفر تو با ما بودی...قربونت برم عشقول من که از خال آسمون تا زیر دریا با ما بودی...به دل مامان چسبیدی و کیف کردی...چقدر خوشحالم که این سفر جور شد رفتیم.

امروز 4شنبه 4 اسفند دیگه دلمو زدم به دریا،نمیتونم وایسم!رفتم آزمایشگاه رسالت؛کلی هم دروغ گفتم به علیرضا که کجا میرم صبح به این زودی...آخه نمیخواستم بدونه!دوست دارم شب که میاد خونه بفهمه. جواب آزمایش ساعت 1 ظهر حاضر میشد.وقتی به خانومه گفتم نمیشه زودتر؟!!یه جوری نگام کرد که فهمیدم باید برم و هیچی نگم.قرار بود ظهر با مادر جون و خاله منیژه بریم بازار.خیلی جلوی خودمو گرفتم که بهشون نگفتم،آخه میخواستم مطمئن شم.خیلی خسته بودم .یه اتفاق جالب این بود که همین امروز فهمیدم پریناز یار دبستانی منم نی نی دار شده،البته بدون اینکه بخواد!!! خیلی جالبه اگه بفهمیم قندک منم امروز اومده خیلی بامزه میشه...ساعت 1و نیم بود و من دلم تو آزمایشگاه.یعنی امروز روزیه که میفهمم مامان شدم؟؟؟؟خدایا چه هیجانی دارم،مثل روز عروسیم،یه دلهره شیرین.

ساعت 5 شد و من دیگه از مامان اینا خداحافظی کردم.کلی خرید دستم بود.رفتم همه رو گذاشتم پیش علیرضا تو ماشین و بازم با کلی دروغ رفتم سمت آزمایشگاه...قلبم تو دهنم بود،داشتم مثل بید میلرزیدم،ترافیک پل سیدخندان تا رسالت داشت خلم میکرد، تابلوی آزمایشگاهو که دیدم یادم افتاد که باید پیاده شم!

ای وای....قبض آزمایشگاه تو کیفم نیست،جا گذاشتم.ای خدا مردم از استرس!نکنه جوابو نده...به متصدی آزمایشگاه گفتم که گمش کردم...دستام و صدام میلرزیدن..بدون اینکه چیزی بهم بگه جواب رو داد.انتظار داشتم اگه مثبته بهم بگه..خودم بازش کردم و دیدم زده HCG: 606 یعنی از 50 خیلی خیلی بالاتر....یعنی چی؟؟؟؟؟یعنی نی نی اومده؟؟وقتی از خانومه پرسیم گفت خودم تفسیرش نکنم و از دکترم بپرسم....اینو که گفت همه بدنم یخ زد،حالم خیلی بد شد رفتم بیرون،راستش از برخوردش خوشم نیومد و زد تو ذوقم

یه بچه پارک کنار آزمایشگاهه،نشستم رو نیمکت، سعی کردم بخودم مسلط باشم. بعد از تلفن به خاله الیناززنگ زدم به دوستم زهره که ماماست. جواب داد که مبارکه،صد در صد الان مامانی،هورمون بارداریت خیلی بالاست و جای شک نیست!وقتی قطع کردم دیگه سرجام خشک شدم....یعنی فینگول من اوده؟؟؟؟؟یعنی الان من مامانم؟؟؟یعنی خدا خواست؟ عشقم اومد؟؟ وای باورم نمیشد!قط میلرزیدم...هوا هم سرد بود.همه حس و حالم ترکید و زدم زیر گریه...خوبه کسی توی پارک نبود،خوب معلومه به کی زنگ زدم!خاله نیکووووووو!خیلی بدی با من نیومدی!!!!.....جایی بود که نمیتونست حرف بزنه!تو بنگاه....خدایا به کی بگم!!!!!!خاله فهیمه تو اون سر دنیا!نی نی اومده....فقط صدای جیغاشو میشنیدم و گریه های خودم...خدایا الان باید چیکار کنم!کاش میشد همین الان به بابا علیرضاشم بگم،اما باید وایمیسادم!دم غروب بود،من تو حال و هوای گیجی و منگی بودم که صدای اذان مغرب به همه پریشونی ها و دست پاچگی هام خاتمه داد.

معجزه زندگی من خوش اومدی....خدایا از دادن این هدیه ممنون

بخودم که مسلط شدم،پا شدم و با تاکسی راهی خونه شدم...به همه چی فکر میکردم،روزها و ماه هایی که گذشت؛به غصه خوردنم تو ماه قبل،به از این به بعد،وای یهو ترسیدم!یعنی واقعاٌ من مسئول یه آدم شدم...خدایا یعنی میتونم؟باید چیکار کنم؟داشتم خل میشدم که تلفن خاله نیکو شادم کرد،اونم باورش نمیشد. توی راه به خاله مهدیه و خاله روجا هم خبر دادم...دیگه میخواستم نفر بعد باباش باشه...باید دندون رو جیگر میذاشتم...خیلی برای آدمی مثل من سخته!!! زنگ در زده شد،اما خاله روجا و پارسا کوچولو بودن،روجا از ذوقش اومده بود منو ببینه؛وای واسه  نی نی هم دو تا تل سر خریده بود!!!یعنی تو کدومشی؟دختر؟پسر؟فرقی نداره،سالم باش هرچی میخوای باش عسل مامان...فقط باش.آروم و محکم بچسب به دل من و هیچ جا نرو.

شب نتونستم طاقت بیارم و به آبجی بزرگه،خاله منیژه گفتم و خیلی ذوق کرد و میگفت من امروز فهمیدم...بالاخره بابا علیرضا اومد...وای چه جوری بگم!خیلی هول بودم. وقتی اومد و نشست رو مبل گفتم میدونی بابا شدی؟گفت:آره؟؟؟؟راست میگی!!!من گفتم:نه!شوخی کردم!!!!این ماه هم خبری نیست!و خلاصه 1یک ساعت طول کشید که من دست از اذیت کردنش بردارم و جواب آزمایشو نشونش بدم.خب بابا علیرضا خیلی در مورد احساساتش حرف نمیزنه و هیجانشو نشون نمیده،اما با نگاهش و یکی دو کلمه ای که بگه من میفهمم که چقدر خوشحاله، از ته قلبش بغلم کرد و منو بوسید...فقط یه جمله رو با احساس گفت:یعنی من الان بابام؟؟!!!!!منم گفتم آره ،اونم یه بابای مهربون،خوش بحال نی نی.تو بهترین بابای دنیایی.

و اون شب؛4 اسفند 89 تموم شد،روزی که خیلی منتظرش بودم،منتظر نوید اومدن تو گلم.خبر مامان شدن شاید از قشنگترین و پر هیجان ترین خبرای عمرم بوده،چون تو گل زندگی ما اومدی،میدونی؟من و بابات خیلی خوشبختیم و مطمئنم با اومدن تو ما خوشبخت تر هم میشیم...میدونم که تو قشنگی ها و برکت زندگیمونو بیشتر میکنی. من و باباییت عاشقتیم.

باید اول هفته برم دکتر تا از همه چیز مطمئن شیم،دلم میخواد زود به مامانم اینا بگم،فردا شب میریم خونشون و اونجا میگیم.بعد از دکتر رفتن هم به مامان و بابابزرگت و عمه اینا میگیم.

تک سلولی من به دنیای تو دل مامان خوش اومدی...

سه ماهه اول بارداری خیلی زمان مهم و پر ریسکیه،باید مواظب خودت باشی...منم مواظبتبم عسلم...قوی و محکم بچسب تا آخر...دوست دارم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo