مسافرت به شمال

شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 10:55 ب.ظ

امروز 30 تیر قرار شد همه بریم شمال...البته بابا علیرضا نشد مرخصی بگیره و با ما بیاد،اگه میشد منم نمیرفتم،اما خب این مسافرت فرق داشت و ما سالها بود که دوست داشتیم همه با هم،و با محبوبه اینا بریم شمال! ولی خداییش علیرضا که باهام نباشه خیلی بهم خوش نمیگذره!!بخصوص تو شرایط الان که نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره....و حسابی منو لوس کرده! البته همه هوامو  داشتن،بخصوص بابا که سعی میکرد تو ماشین اذیت نشم! و از نصفه راه که دایی مسعود هم بهمون اضافه شد من رو صندلی عقب پاهامو دراز کردم و یه جورایی نصف ماشینو اشغال کرده بودم....ای که این حاملگی آدمو به چه کارایی وادار نمیکنه هااااااا...... هرچند تا برسیم پاهای من خیلی خیلی ورم کردن!انقدر ترسیدم که از علیرضا خواستم امروز که خانوم روستارو میبینه بهش بگه که من اینطوری شدم.......آخه امروز روز کلاس پدران بود که من از 1 ماه پیش اسم باباعلیرضارو نوشته بودم... علرضا هم عصر بهش گفته بود و قرار شد فشارمو حتماً بگیرم و پاهامو همش بالا بذارم!....با پدرجون رفتیم درمانگاه و فشارمو گرفتیم که عادی و خوب بود!خدارو شکر مشکلی نبود...

شب که بابا علیرضا اومد پریدیم بغلش(البته با مراعات وجود نی نی) و کلی ذوق کردیم که همو دیدیم! بابا علیرضا که 3 روز بود مارو ندیده بود کلی ذوق کرد که تو بزرگ شدی...دیگه روز به روز داری بزرگتر میشی مامانی قربونت بره عزیزم!

قربونت برم که چه پسر آروم و سازگاری هستی...هرجا برم هرکاری کنم باهامی و اذیت نمیکنی و همراهمی...

راستی کلاس پدران که بابا علیرضا رفته بود خیلی خوب بود و همرو واسم تعریف کرد! که یه بابای خوب قبل و بعد اومدن نی نی چه وظایفی داره و .....

خلاصه من و بابات داریم خودمون آماده آماده میکنیم واسه یه پدر و مادر خوب بودن....خدا کنه که این لیاقتو داشته باشیم....

هوا شبها خوب بود و روزها خیلی گرم و شرجی! روز بعد صبح رفتیم کنار ساحل،با اینکه خیلی گرم بود اما من خیلی کیف کردم و کلی  ویتامین D  گرفتیم!! تماشای شادی و بازی بچه ها تو دریا و ماسه بازی خیلی بهم انرژی میداد!

امروز شنبه 1 مرداد شروع ماه 7 بارداریمه....7 ماهه که تو عزیز دل مامانی توی دل من خونه کردی و به لطف خدا داری رشد میکنی...یعنی کل مرداد و شهریور و مهر مونده تا دیدن و بغل کردنت.....

دلم واسه بابا علیرضا تنگ شده...تا حالا انقدر ازش دور نبودم....همه باشن و اون نباشه من خیلی احساس تنهایی میکنم...

یکشنبه 2 مرداد من و دایی مسعود و محمد رضا 3 تایی برگشتیم تهران و بقیه فردا میان...بله،سر کار هم نرفتیم دیگه!!!!

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo