X
تبلیغات

یه روز کامل با مامان های باردار و نی نی هاشون!!

جمعه 10 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 07:24 ب.ظ

امروز شنبه 4 تیر، با خاله سارا و پسرش(احتمالاً اسم قشنگش آشیل میشه) که انشاالله تا حدود یکماه و نیم دیگه بدنیا میاد قرار بود بریم استخر صارم! یعنی قبلش به همه دوستای کلاس خانوم روستا خبر دادیم که بریم استخر،اما بقیه نتونستن و فقط من و سارا تونستیم که بریم! سانس 9 تا 11 رفتیم، من رفتم نزدیک خونه سارا و با ماشین اون 2 تایی(ببخشید 4 تایی!!) رفتیم سمت بیمارستان صارم.....خوشحالم که امروز با مامان سارا بیشتر دوست شدم،خیلی دختر گرم و مهربونیه!از دوستی باهاش لذت میبرم!امیدوارم پسرهامون هم با هم دوست شن و دوستای خوبی بشن....

ورزش و استخر امروز خیلی کیف داد،بخصوص اینکه تنها نبودم!آفرین پسر ورزشکارم،مطمئنم امروز کلی با مامانی بالاپایین کردی و آب بازی و خلاصه کیف کردی....فضای ورزشی صارم اونم کنار یه عالمه مامان باردار خیلی پر انرژیه،و بودن یه عالمه نی نی به آدم حس خوبی میده....

بعد از اونجا هم مامان سارا لطف کرد منو سر کوچه خاله آزاده رسوند. قرار بود ناهار برم پیشش و آخ جون.......اتاق دو تا دخملی یعنی گندم و گلسا رو ببینیم!

وای،خداااااااااا چه اتاق نازی!دو تا تخت و دو تا کریر و خلاصه از هرچی 2 تا!خیلی با مزه بود....من تا حالا حال و هوای اومدن دو تا فسقلی دوقلو رو ندیده بودم و واسم خیلی جالب بود....به قول مامان آزاده(نمیدونم بگم مامان یا خاله!!) عین مادر شوهرا همه چیز میزای توی کمداشون رو هم دیدم و کلی ذوق میکردم....از ته ته ته دلم دعا میکنم به سلامتی و به موقع گندم و گلسا جونمون به این دنیا بیان و همه رو خوشحال کنن! بعد از دیدن سیسمونی دخترا(که فکر کنم پسر منم کلی از وسایلا خوشش اومد!!!) ناهار خوردیم و با هم دوتایی(ببخشید،5 تایی!!)استراحت کردیم و کلی گپ زدیم، و عصری هم با هم مدیتیشن کردیم که به من خیلی چسبید...بماند که نمیدونم چرا انقدر من گرسنم میشد...یه روز ورزش کردما........همین دیگه،قندک من مثل مامانیش شیکموئه!!!!....داستان خربزه خوردنمون هم که فراموش نشدنیه(واقعاً ضرب المثل: هرکی خربزه میخوره پای لرزش میشینه اینجا مصداق داشت!!!!).....

و یه اتفاق جالب: مامان-خاله آزاده(اینجوری بهتره!!!) واسمون کافه گلاسه درست کرد و وقتی مشغول خوردنش بودم این پسرکم هم مثل اینکه ذوق کرد و 3 تا تکون خورد.............هورااااا....قربونت برم من که احتمالاً بستنی دوست داری قشنگم!!!

شب هم بابا محمد و بابا علیرضا اومدن و خلاصه دور هم بودیم....کلی هم من از اتاق دخترا با مامانشون عکس انداختم....بعد از شام من رسماً بیهوش شدم!!!

من و  فسقلک خیلی خسته شدیم،اما روز جالبی بود...همش با مامانای باردار و نی نی هاشون سپری شد....واقعاً انرژی بخش بود....

از خدای مهربون  میخوایم  همه  نی نی هایی که امروز با ما بودن به سلامتی بدنیا بیان و ماماناشون با بچه های خوبشون لذت مادر شدن رو به زیبایی تجربه کنن،بخصوص واسه مامان آزاده و  مامان سارا جون خودمون که امروز باعث شدن کلی به من و پسرم خوش بگذره.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo