گشت و گذار در تجریش

شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 04:32 ب.ظ

امروز ۲۱ اردیبهشت :

دیشب بعد از اینکه با مامان از کلاس اومدیم به اصرارهای من شب موند خونه ما که فردا با هم بریم تجریش خرید...خیلی شب خوبی بود.این اولین شبی بود که نی نی نازنازوی من کنار مادرجون(البته تو دل من) خوابید...خیلی حس خوبی بود...یه جوری که مامانم کنارم بود و حالا منم بعنوان یه مامان با نی نیم بودم...

صبح با مامان رفتیم سمت تجریش... دیگه یه کم کفشام مناسب نبودن و من یه کفش راحت خریدم و با همونا از مغازه اومدم بیرون!!...مامان لباس پیدا نکرد،اما من چند تا لباس راحت و خوب که بشه تو این دوران قشنگ بپوشم خریدم...بنظرم از بهترین خریدای آدم دیدن و خرید کردن لباس بارداریه! اینکه فقط تو همین روزهای میتونی این لباسای خشگلو بپوشی و خودت و نی نی کیف کنید!! تو پاساژ قائم گشت زدیم و یه عالمه لباس و کفش واسه نی نی دیدم که انشاالله بیام و بخرم.... آخه راستش میخوام تا دفعه بعد که سونوگرافی میرم چیزی نخرم و وقتی صددرصد مطمئن شدم تو گل پسرمی واست خرید کنم!!...خاله محبوبه هم کلی داره واست خرید میکنه،اما بهش گفتم فعلاً فقط برو مدنظر قرار بده تا بعداً بخری!!

بعد از خرید حسابی گرسنمون شده بود رفتیم رستوران و یه غذای خوشمزه خوردیم!...وای...اونجا یه مامان بامزه و جوون با پسر حدود 3 سالش اومده بودن و انقدر داشتن با هم کیف میکردن......منم هی نگاشون میکردم و تصور میکرد یه روزی همینجوری با تو پسر گلم میایم گشت و گذار!!راستش  وقتی بعضی مامان هارو میبینم که خیلی بچه داری رو سخت نمیگیرن و حالا بچشون خوب و آروم شده و دیگه با هم کیف میکنن،منم لذت میبرم و آرزو میکنم من و تو هم همینطور باشیم!

بعد از سیر شدن شکممون رفتیم امامزاده صالح و حسابی نماز خوندیم و زیارت کردیم.....خیلی چسبید.این اولین زیارت نی نی بود. زیارت امامزاده صالح همیشه برام آرامش بخشه!من خاطرات زیادی اونجا دارم و زمانهای ویژه ای از زندگیم اونجا دعا کردم...یادش بخیر سال تحویل 1380 که اصلاًتنها اونجا بودم؛نذر داشتم که اون سال دانشگاه قبول شم...بعد از اون هر سال چند ساعت مونده به سال تحویل با علیرضا میرفتم.خلاصه حالا با پسر نازم رفتیم و امیدوارم بازم بتونیم بریم. از اونجا هم  رفتیم و سمنوی تازه خریدیم تا نی نی بخوره و حال کنه(آخه خیلی دوست داره!)

.......از دست این بازار تجریش!!!همه چی توش پیدا میشه!!!!وای که وقتی چشمم افتاد به میوه های نوبرونه تابستونی که هنوز نیومده به مغازه ها.....منم از هر کدوم چند تا دونه خریدم....کدومو بگیرم!!؟؟؟زردآلو،هلو،آلو جنگلی،گیلاس.......همه رو خریدم و وقتی آقائه حساب کرد همون چشمام که تا حالا برق میزدن یهو هشت تا شد:35 هزار تومان!!!!!!!!!!!!!!نه!!!!!!!!!آخه من تا حالا به 10-20 تا میوه انقدر پول نداده بودم!!!!!!!!!دیگه خریدم دیگه!!! اما عذاب وجدان گرفته بودم...مامان میگفت:نگو،خوب دلت خواسته دیگه(امون از دل من که همه چی میخواد!!).....خلاصه گشت و گذار تموم شد و رفتیم،مامان رو دم مترو رسوندم و خودم رفتم سمت خونه!تا بابا علیرضا اومد جریان عذاب وجدانمو گفتم و مثل همیشه گفت نوش جون خودت و نی نی....اون وقت بود که با شادی رفتم سراغ میوه ها و همه رو چیدم و طی یک مراسم ویژه یکی یکی شروع کردم به خوردن....آخه چیدن همه میوه های خشگل تابستونی توی یه ظرف و دیدن این منظره هیجان انگیز از یه طرف و دونه دونه خوردنشون از طرفی دیگه آرزویی بود که از سه ماه پیش داشتم و حالا واقعیت داشت!!!!! قربونت برم گل ناز من که همه میوه های تابستونی رو هم میخوری و شاد میشی...مطمئنم همشونو دوست داشتی و مثل این مامان شیکموت حالشونو بردی....آخه میوه های تابستونی برای جنین هم نشاط آوره،بخصوص که از سه ماه اول حس های بچه هم شکل میگیره!

خلاصه وقتی تموم شد گفتم:فدای سرت،چقدر حال داد،اگه 50هزارتومن هم میشد میخریدم...فدای یه لحظه نشاط و شادی تو گلم!

اون شب انقدر خسته شدیم که نگو....آخه مدتها بود که گشت و گذار و خرید نرفته بودم و حسابی بهمون خوش گذشت...خدایا شکرت که دارم احساس سرحالی بیشتری میکنم و به نسبت قبل خیلی انرژی دارم....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo