X
تبلیغات
رایتل

تعیین جنسیت

چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:36 ب.ظ

امروز یکشنبه 11 اردیبهشت : دو سه روزه که دل درد دارم، فکر میکنم هروقت که تو ماشین میشینم این جوری میشم...آخه مامان جون مثل اینکه ارتعاشات موتور، نی نی های فینگیلی مثل تورو اذیت میکنه! منم سعی میکنم کمتر ددر برم و کمتر خودم رانندگی کنم، اما خب بعضی وقتا مامانی مجبوره کاراشو خودش بکنه!...اون روز تا بعد از ظهر سر کار بودم و حسابی از این دل درد نگران شدم،این بود که تصمیم گرفتم برم سونوگرافی و خیالم از سلامتی تو عسلم راحت شه!البته............یه بهونه هیجان انگیز هم داشتم که بریم و بفهمیم تو عزیزم دختر نازنازی یا پسرقند عسلک!!!

من و بابایی طاقت نیاوردیم تا دفعه بعد که سونوگرافی دارم جنسیت عسلم رو بفهمیم و از اونجایی که تعریف آقای دکتر شاکری کلینیک بیمارستان پاستور نو رو خیلی شنیده بودیم، تصمیم گرفتیم اونجا بریم، از طریق اینترنت و کسایی که پیش ایشون رفته بودند آشنا شده بودم که تخصص خودشو آمریکا گرفته و تنها دکتریه که حتی در 12 هفتگی جنسیت رو 100% بصورت کتبی میگن .

توی هوای قشنگ بارونی و خنک اون روز رفتیم سمت خیابون بخارست! ساعت 4و 45 بود و اون جور که ما از روی نفرات جلوییمون حساب کردیم تا  هم7 نوبتمون نمیشد!!!این بود که حوصلمون سر رفت و زدیم بیرون،بابا علیرضا پیشنهاد داد بریم سینما،نزدیک سینما آزادی بودیم و رفتیم،اما هیچ سانسی به ما جور نبود که بریم!بازم به پیشنهاد بابایی رفتیم کافی شاپ که راحت بشینیم و چیزی بخوریم،همون نزدیکی ها یه کافه خوب بود که رفتیم و 1 ساعتی نشستیم!خیلی خاطره انگیز بود،من و علیرضا به یاد دوران دوستیمون که سالها طول کشید با هم گپ زدیم...یادش بخیر...

اونجا چند تا جوون تولد گرفته بودن و من یاد همه تولدهامون افتادم که تو کافی شاپ میگرفتیم و حالا خداروشکر خونه خودمون مهمونی میگیرم!....اما چیز جالب این بود که این دفعه از تنها چیزی که حرف میزدیم بحث اسم نی نی بود... به علیرضا گفتم :" فکر میکردی اون روزایی که میشستیم و من از نگرانی های با تو نبودن و مشکالتمون از با هم بودن میگفتم و تو فقط گوش میدادی و منو دعوت به صبر میکردی...یه روز میشینیم تو کافی شاپ و در مورد بچمون و اسمش و آیندش حرف میزنیم؟!!!..."

مثل همیشه شوخی های من و بابا علیرضا سر اسم!!دو تامون خیلی هیجان و عجله داشتیم که بدونیم بالاخره عشق ما که خیلی بی تاب بودنش هستیم جنسش چیه!هر چند اصل اصلش سالم بودنشه اما خب دوست داشتیم بدونیم و واقعی تر باهاش رابطه برقرار کنیم!

نزدیک ساعت 7 رفتیم سمت کلینیک و جالب اینجاست که تا رسیدیم نفر بعد ما بودیم!!!!!!!من خیلی استرس گرفتم...شاید برای خیلی از مامانا و باباها از قبل فرقی نداشته باشه،نمیدونم این خوبه یا بد،اما من و بابایی حتی از سالها قبل تصوراتی از جنسیت نی نی داشتیم! حالا هرکدوممون میخواستیم بفهمیم که چی میشه؟!!!!.....من برای آروم شدن خودم و عزیزکم مثل همیشه دستمو روی نی نی گذاشتم و شروع کردم به خوندن آیة الکرسی و بقیه دعاهایی که همیشه بهمون آرامش میده.....نوبت ما شد................وای....دخترمی یا پسرمی؟؟؟؟؟؟فدات شم من!!!!

آقای دکتر تا شروع کرد به دیدن نی نی اولین چیزی که گفت:" ......خب......آقا پسر دارید.....3 ماهشه......................و....."

چی؟؟؟؟؟؟؟؟پسره؟؟؟؟؟؟؟ذوق؟هیجان؟...نمیدونم!!!فقط یهو گیج شدم....نمیدونم بقیه چه شکلی میشن...اما راستش من منگ شدم....شاید مال این بود که با تصورات قبلیم میدیدمش....

شاید مال اینه که آدم میفهمه که با یک جنس روبروست و باورش میشه کدومه!نمیدونم....این احساس من بود!!شاید همه همین جوری میشن...نمیدونم....

آقای دکتر حتی تاریخ روز لقاح و زایمان رو بدون اینکه چیزی از من بپرسه گفت.... و خدارو شکر همه چیز خوب و سالم و بدون مشکل بود....

اینم مشخصات نی نی ...طلا:

جنسیت: پسر

طول جنین:14 cm(قربون قدت بره مامانی پسر گلم....این اولین باره که بهت گفتم پسرم!!)

وزن تقریبی: 100 gr

ضربان قلب: 155 min/

قطر سر:3/23 mm

محیط سر:6/77 mm

طول استخوان ران: 4/12 mm

محیط شکم: 6/67 mm

تاریخ زایمان: 12/8/90

بالاخره تکلیف روشن شد:  توشدی پسرم!!!!!!پسر قند عسل من و بابا علیرضا...به قول بابایی که از مدتها قبل میگفت: پهلون باباشه......پسر، پسر قند عسل....

خیلی طول کشید که من حالت قبلمو به خودم بگیرم.... هنوز تو گیجی بودم...شاید نباید همه این حسمو اینجا بنویسم، اما راستش من همیشه به خودم برای داشتن یه بچه پسر شک داشتم!!نمیدونم چه جوری بگم! اما همیشه تجسمم این بود که من مامان خوبی برای یه دختر میشم و ......

و حالا با تجسم یک فرزند پسر یه کم غریبه بودم....من اون روز بیشتر از همیشه عاشقت شدم، اما حال خودم با خودم خوب نبود...و کلی ازت معذرت خواهی کردم که این شکلی شدم.....هزار بار خدارو شکر کردم که معجزه بودن تورو به من داده...خداروشکر کردم که تو صحیح و سالم توی وجود من داری رشد میکنی...اما حالم خوب نبود....

خیلی برات توضیح دادم و این حرفارو بهت زدم : مامانی تو ناراحت نشی....من خوب میشم...خدا کمک میکنه احساساتمو بیرون بریزم و بهم آرامش میده....پسر گل مامان، اینو بدون که همه آدمها یه وقتایی حالشون خوب نیست...نباید از خودمون انتظار داشته باشیم همیشه همیشه عالی باشیم، نباید جلوی هیچ احساسی رو بگیریم،نباید خودمونو بخاطر داشته هر احساسی دعوا و شماتت کنیم....من عاشقتم...تو چه پسر،چه دختر معجزه زندگی منی...هدیه خدای مهربونی...تو چی هستی که انقدر عشق و احساس توی زندگی من آوردی....قربونت برم....تو نگران نباشی....منم زود زود خوب و خوشحال و آروم میشم....و...

اون شب تموم شد و من با آرامش، اما با حال عجیبی خوابیدم....مطمئنم فردا خوب میشم....مثل همیشه مامان پریسای شاد و شنگول.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo