X
تبلیغات
رایتل

ملاقات دوم با دکتر

چهارشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 11:42 ب.ظ

خیلی جالبه این دوران بارداری، یه حالتی تموم میشه و حالت عجیب جدیدی جاشو میگیره؛ از دو سه روز پیش حات تهوع همیشگی تموم شده و سوزش سرمعده شدیدی شروع شده!!البته گلم میدونم صبحها خیلی اذیت میشی از اینکه هر روز صبح حال مامانی بهم میخوره و...،البته شایدم این برای تو خیلی خوبه و هر چی که تو دل مامانی دوست نداری میدی بالا... البته من که به این روند عادت کردم و باهاش دوست شدم،چون بعدش حالم خوب میشه و میدونم صبحونه بعدش به تو عزیزم هم حسابی می

چسبه...

امروز شنبه 3 اردیبهشت از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتن جواب آزمایش حاضره و خداروشکر هیچ مشکل ژنتیکی هم وجود نداره....منم که منتظر بودم تا برم دکتر و بگم آی.......خانوم دکتر.......معدم درد میکنه....!!!!...

از طرفی چند روزه خاله نیکو رو ندیدم وخیلی دلم براش تنگ شده ، قبل اینکه برم دکتر تصمیم گرفتم برم پیشش  ببینمش...آخه اون که وقت نمیکنه به من سر بزنه،از بس کار داره!!!آخه این خاله نیکوی تو مشغول کارای آتلیه است که به تازگی شروع به کار کرده و حسابی سرش شلوغه...انشاالله یه روز که تو قشنگ نازنینم این نوشته هارو میخونی خاله نیکوت کلی معروف و مشهور شده باشه!! من و خاله نیکو همیشه با هم که حرف میزنیم از هر چی که بگیم همدیگرو درک میکنیم و به هم حسای خوب میدیم...حرف زدن از همه حسام با خاله نیکو بهم آرامش میده،حتی اگه چیزی باشه که اون احساس نزدیکی باهاش نمیکنه،مثل بودن تو توی دل من!!!!! در هر حال بدو بدو کارامو کردم و با آژانس رفتم پیشش و کلی انرژی گرفتم؟تو هم گرفتی؟؟

عصر هم رفتم سمت آزمایشگاه و جواب آزمایشو بگیرم...از قبل خودمو آماده کرده بودم که از اونجا بخوام اگه میشه اون عکس سونوگرافی نی نی که پیش خودتون نگه داشتید میشه بدیدش به من؟؟؟!!آخه من عکسشو خراب کردم!!!

اما قسمت خوشحال کننده این بود که پاکت گزارش دکترو که باز کردم دیدم...........آخ جون، عین همون عکسی که من دوستش داشتم و خراب شد، توی پاکته!!!سریع زنگ زدم به بابا علیرضا و بهش گفتم اولین عکس نی نی خراب نشد!!!!اونم طبق معمول گفت:"دیدی بیخودی خودتو ناراحت کردی!!!"

خلاصه خوشحال از خبر سلامتی کوچولوی قشنگم و پیداکردن دوباره ابتدایی ترین عکس ملوسش ،طبق چاخانی که به علیرضا گفتم با تاکسی و یه کم پیاده روی رفتم  سمت میدون محسنی! از بس توی این دو سه ماه جاهای شلوغ نرفته بودم واسم همه چیز عجیب و حتی یه کم پر استرس بود...

رسیدم دکتر و بابا علیرضا هم زودی رسید و البته که 2 ساعت بعد رفتیم پیش خانوم دکتر...چکاپ وزن و فشار و ...

ای وای که صدای شنیدن صدای شور و شوق تو برای زندگی از تپش قلب کوچولوت که از اعماق دل من می تپه چقدر سختیهای این دوران که هیچی همه سختیهای عالم رو برام ناچیز میکنه....تاپ تاپ تند تند اما با صدای کمی که توی اتاق می پیچه من و علیرضا رو حسابی به شوق میاره...آخه قربونش برم هر چی که رشد میکنه قلبش قوی تر و بلندتر شنیده میشه....فدای حس زندگیت قشنگ من...

دکتر برای سوزش معدم شربت و قرص نوشت که فکر نمیکنم بخورم...دوست دارم تحمل کنم که فندقم با خوردن این داروها اذیت نشه!...

راستشو بگم هم من و هم بابا علیرضا خیلی دلمون میخواد بدونیم تو فسقله دخملی یا قندک عسلی؟؟!!!واسه همین از دکتر پرسیدم میشه برم سونو؟که گفت یکماه دیگه باید بری،اون موقع جنسیتش هم معلوم میشه!!.....دیگه نشد بهش بگم آخه میخوام اسم قشنگشو صدا کنم و خلاصه بدونم که این عشقول من چی چیه؟؟!!!

عزیزم جدا از همه اینا فقط و فقط سلامتی تو مهمه...هر کدوم که باشی عاشقتیم....درسته که از خیلی سالهای پیش من تصمیم گرفتم اگه یه روز مامان یه دخمل شدم اسمشو بذارم هستی!!!اما بدون تو اگه پسر هم باشی همه هستی من و باباییت هستی گل من...حالا حالاها بچسب به دلم و جاتو گرم ونرم کن که باید حسابی رشد کنی...دستا و پاهات تو این هفته بزرگتر میشن، اعصب مغز کوچولوت به بدنت پالس میفرستن و تو چهرت رو میتونی عوض کنی،اخم کنی،شکلک درآری و ....،درسته که من تکوناتو نمیفهمم اما واسه خودت داری میچرخی نازناز من....مواظب خودت باش که کلی باهات کار دارم قندک من...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo