X
تبلیغات
رایتل

شروع سال 90 و روزهای سخت ابتدای سال

شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 12:00 ب.ظ

سال تحویل ساعت 2 و 50 دقیقه و 45 ثانیه صبح بود و من از ساعت 10 شب با  حال بدی تو خواب و بیداری بودم...دلم میخواست مثل سالهای قبل سال تحویل کلی شور و ذوق داشته باشم و دور سفره هفت سین بشینم و دعا کنم. اما امسال توانی برای نشستن هم نداشتم،معده درد امونمو بریده بود!!... لحظه سال تحویل هم خواب بودم....وقتی صبح با صدای بابا علیرضا پا شدم که گفت"عیدت مبارک"،تازه بخودم اومدم که وای...سال نو شد،سال تحویل گذشت و من هیچی نفهمیدم....تازه کلی هم حالم بده!

از این که مثل سالهای قبل نبودم خیلی عجیب غریب بود،اما خوب اینم از شرایط طبیعیه بارداریه!عوضشم تنها نیستم و کوچولوی نازم داره بزرگ و بزرگتر میشه،حالا اندازه یه انگور گندست...قربون شیرینیت برم

به پیشنهاد خاله منیژه و مادرجون سعی کرم برم بیرون و هوایی بخورم، یه روز رفتیم کنار ساحل و روز بعد جنگل سیسنگان که کنار ویلاست...خیلی برام زحمت کشیدن،تند تند برام غذا می آوردن و حتی توی حیاط آشپزی میکردن که بو منو بدتر نکنه.

اون روزا از سخت ترین روزهای بارداریم بود.حتی یکی دو نوبت تو روز از درد گریه میکردم و بابا علیرضا بغلم میکرد دلداریم میداد و بهم یادآوری میکرد که همه اینا از سلامتیه نی نی کوچولوئه و بزودی تموم میشه،من که کم طاقت تر شده بودم باورم نمیشد که بتونم این لحظاتو به آخر برسونم...ثانیه شماری برای اتمام هر روز داشت خستم میکرد،میدونستم که شاید تا نزدیک سه ماهگی احتمال داره اینجوری باشم...خلاصه جمعه 5 فروردین با علیرضا برگشتیم.من کل راه رو عقب خوابیدم ،چون بیدار که بودم از حال تهوع کلافه میشدم. بابا علیرضای مهربون سعی میکرد تو دست اندازها یواش تر بره تا من و تو فینگیلی اذیت نشیم! اومدیم خونه....و من تا عصر بیشتر نتونستم خونه بمونم.....حال بدی داشتم،از تهوع دیگه گلوم درد گرفته بود....بازم به پیشنهاد علیرضا رفتیم خونه مادرجون...

شمال خیلی بهم خوش نگذشت،اما این فکر آرومم و ذوق زدم میکرد که سال دیگه این موقع،یعنی عید 91 اینجا با عزیز دلبندم چقدر لذتبخش خواهد بود...دائماً این تصورات رویایی از ذهنم رد میشد و آرامبخش سختیهام میشد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo