X
تبلیغات
زولا

شروع حال و هوای نه چندان خوب

پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 04:55 ب.ظ

امروز 15 اسفنده و حالم خوب نیست، هر وقت یکی که نی نی داشت میگفت بی اشتها شدم و بی انرژی ام  و حتی نمیتونم خونم بمونم،نمیفهمیدم یعنی چی تا اینکه این روزا احساس میکنم میلی به غذا ندارم!حتی امروز که میخواستم برنج درست کنم تهوع شدیدی داشتم...همیشه فکر میکردم شاید این حالتا سراغم نیان،اما باید یادم میافتاد که خاله منیژه هم دو تا حاملگی سخت داشت و سه ماه کامل خونه ما خوابید.مثل اینکه ژنتیک داشت کار خودشو میکرد. حالم خوب نیست و معدم بهم ریخته! حالت تهوع خبری نیست اما بشدت گوارشم بهم ریختست.از شانس منم که راهمون از مامان اینا دوره و نمیتونم پاشم زودی برم اونجا.این بود که با حال زاری رفتم خونه خاله روجا و غذامو واسم گرم کرد...میبینی عزیزم،حتی نمیتونستم غذامو گرم کنم.یعنی قیافشو میدیدم از اشتها میفتادم.تا عصر اونجا بودم. بابا علیرضا اومد دنبالم و با اصرارهاش رفتیم خونه مامانم. راستشو بگم این حال و اوضاع منو خیلی بهم ریخت. هیچوقت تا حالا انقدر خونه رو نامرتب و خودمو ناتوان ندیده بودم! بابا علیرضا اما خیلی حوصله به خرج داد و گریه و زاری و غر های منو تحمل کرد. رفتیم خونه مادر جون اینا و یه غذای خوب خوردیم...من از اون روز خونه نرفتم تا 25 اسفند. چند روزی هم رفتم خونه خاله منیژه. عزیز دلبندم مثل اینکه صلاح بود من این شرایط سخت رو بچشم.منتی نیست! بخاطر خودم،که قوی تر شم،که صبورتر شم. فقط بخاطر احساس قشنگ تو سعی میکردم تحمل کنم و از خدا صبر بخوام. راستشو بگم بعضی وقتا تحمل تموم میشد. خوب وقتی هم آدم تحملش تموم میشه ممکنه خیلی غر بزنه،گریه کنه و....؛خلاصه  روزا و شبای سختی بود...

فقط دلم میخواد زمان بگذره.با حساب کتابای خودم الان تو 7 هفتگی هستم و بی صبرانه منتظر میشم تا این سه ماه بگذره تا بهتر شم...این شمارش روزها دیوونم داره میکنه... یه جمله ای تو کتاب 9 ماه انتظار زیبا که میخونم هست که تو این شرایط خیلی یادش میفتم:" قسمت اعظم حاملگی سحرآمیز و حتی روحانی است اما گاهی ناراحت کننده و تا حدی نگران کننده هم هست.بنابراین فکر نکنید که باید همیشه خوشحال و خندان باشید. به خودتان اجازه دهید تا در مورد آن واقع بین باشید".

 بند انگشتی من (این اندازه الان توئه)مطمئنم آخر این شرایط سخت برام دستاوردی باقی میمونه که به نفع من و توئه. میدونم داره سخت میگذره،اما تو غصه نخور،من همه چیزو تحمل میکنم.بابا علیرضاتم کنارمه و خیلی بهم میرسه.خیلی نمیتونه برام کاری کنه ، اما خیلی حمایتم میکنه و دائم  من و تورو ناز میکنه و منو تشویق به صبوری میکنه و یادم میندازه که به خاطر لحظه لحظه این روزها،حتی سختی هاش نباید ناشکری کنیم و بالاخره این سختیهاش تموم میشه...مامانی مواظب خودت باش،هر کاری کردم که خوب نبود تو بهم یه جوری نشون بنده...قربون قدت برم که ریز ریز داری رشد میکنی...دوست دارم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo